هر چند نوشتن فقط! برای شعر این روزها کار خیلی سختی ست

   اما هنوز هستم ! و می نویسم!

              ساعت سه و نیم صبح است صبحی پر از نا امیدی

 و برف می بارد آرام بر چشمهای سفیدی

          که منتظر مانده تا صبح که عاشقت بوده یک روز

 یک روز یک روز یک روز تا سالهای مد یدی

          حالا خودم هستم و نیست مردی که در خاطراتم

     تکرار می شد به سختی تکرار با «نا امیدی»

            آهسته هی گریه می کرد در دستهایم عروسک

 ... و  فکر کردم  بمیرم یا زندگی جدیدی...

این انتخاب خودم بود آغاز یک درد دیگر

بگذار حالا بمیرم  بگذار حالا که دیدی

               بی تو نمی ت...ت...وا...نم و پاک شد توی ذهنم

تصویر یک عشق تازه با فکرهای پلیدی

           بعدش چه زجری کشیدم بی دستهایت بخوابم

     کابوس دیدم ! تو با ترس از خوابهایم پریدی

 

/ 323 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بيتا

سلام بعد ۶ ما يک جای دنج برگشت خوشحال می شم شاهد حضور دوستان باشم

نوروزی

سلام و درود یک جام می زنم سر من می پرد هوا با جام بعد پیکر من می پرد هوا مصرع ابرو بعد از مدتها بروز شد ....... یا علی بگوگوگوگو

فریور

تاریخ رمانی است که هر دوره ای آن را به گونه ای روایت می کند و نمی توان دگرگونش کرد. زنده باد عصر پسامدرن

حمید تقی آبادی

سلام خانم معتمدی.بعد از سه ماه، ظاهرن که به شب شدم با « چرا شعر خراسان به جریان های نو تن نمی دهد؟» هستم. نشخوار آدمیزاد است حرف.سر بزنید و نظربدهید خوشحال می شوم. منتظرم. بدرود.

باران سپيد

سلام خواندم . استفاده کردم و لينک شديد. موفق باشيد.

محسن رضوی

درود ! کار قشنگی بود ...نثر هم زيبا بود مخصوصا حضور دائمی مادر ... فکر می کنم قطره هايی خون موسيقی کار را بهتر می کند ...

حميد سهرابی

سلام آخرین پنجره به روز است فقط با یک غزل اگر پرنده بی بال و پر قبول کنی...

مرتضی پارسا

در كلبه ي ما ... رونق ... اين بار حرف توست 1- گلچين 2- همايش ياد يار 3- هم وطن افغان 4- حامد داراب وسفرهاي من به تهران 5- هزاره 6- ... واما ... عشق ... .. والبته پچپچ ... كه پست قبلي است در مورد پست مدرن با فوران همراه باش ... هديه: من خوب تو را نگاه كردم چه قشنگ من زشت شدم گناه كردم چه قشنگ من بايك رنگ تابلو ساخته ام من خود را روسياه كردم چه قشنگ

لی لی

من اسب هایم شکسته او فیل هایش پرنده است چیزی برایم نمانده این مهره ها محض خنده است این چشم ها غیرعادی است او صاحب ده پیاده است او با همین مردمک ها شاه مرا پوست کنده است! ای کاش پر می زد این اسب اما نه فرقی ندارد وقتی که اوجی نباشد سیمرغ هم یک پرنده است وقتی تو باید ببازی وقتی تو باید بمیری وقتی که آنسوی صفحه عشق تو شرکت کننده است دیگر چه سودی بتازی با مهره ها یا ببازی یا اینکه بیرون بمانی از هر نظر او برنده است همواره او رو سفید است همواره تو روسیاهی حالم به هم خورده دیگر شطرنج خیلی چرند است