حاشيه نويسی يا نوشتن در حاشيه

تا کنون بارها و بارها در نظرا تی که بر مباحث مختلف ادبی و يا مسائل مربوط به آن نوشته شده شاهد چنين جملاتی بوده ايم:«چرا به جای اين کارها شعرت را نمی گويی؟»ُ «دست از اين حاشيه نويسی بردار!»٬ «لطفآ خودتان را وارد حاشيه نکنيد!» و....آيا واقعآ بحث در مورد مسائلی که ارتباط مستقيم با ادبيات دارد و برای دستيابی به يک  کار هنری و تحليل درست آن جدا لازم است حاشيه نويسی نام دارد آن هم مطمئنا نه به معنای قديمی آن که در مواردی که توسط فضلا و دانشمندان در حاشيه مطلبی يادداشت نوشته می شد جهت سهل الوصول نمودن و درک بهتر آن توسط مخاطب و کار فوق العاده مفيدی بود بلکه به زعم اين آقايان اين کار يک جور بيهوده گويی است شايد نيازی به ذکر مثال نباشد که چنين جملاتی را شايد در کامنت هايی که برای اين جانب نوشته اند نيز ديده باشيد. همين که قرار می شود مطلبی نقد شود٬ همين که چند نفر شروع به صحبت می کنند يکهو صدايی بلند می شود: «به جای اين صحبت ها شعرتان را بگوييد!». آقا! خانم! محترم می توان از غذايی لذت برد بدون اينکه طرز تهيه آن را دانست اما اگر می خواهيد خالق يک اثر هنری باشيد اعم از شعر٬ داستان٬ نقاشی يا هر چيز ديگر بايد در مورد جزء جزء سازنده آن اطلاعات دقيق داشته باشيد تا بتوانيد مخلوقتان را بشناسيد و به بهترين شکل بسازيدش و بتوانيد از آن دفاع کنيد! بله! در گذشته و جود داشته کسانی که کنج حجره می نشسته اند و شعر می گفتند و می نوشتند و ... تمام! ديوان می دادند بيرون اما امروز اين کافی نيست استفاده از يک نوشته که گزاره های مختلف هنر در آن مورد بررسی و کنکاش قرار گرفته و درگير شدن با آن کمترين کار برای يک جوينده هنر است لااقل اگر وقت نمی گذاريد و نمی نويسيد مانع کار کسانی که می خوانند و می نويسند و در پی مطرح کردن٬ توضيح يا حل «چرا» های ادبی هستند نشويد. شما می تولنيد سال های سال در کنج عزلت بنشينيد و به شيوه عصر حجر شعر تازه بگوييد ولی اين شعر خالی از اتفاق خواهد بود و اين گونه کار کردن نوشتن در حاشيه است مثل کسی که از دور دريای طوفانی را می بيند اما هرگز سرانگشتانش هم از آن تر نشده ....  در پايان برای رفع هر گونه شبهه ای اضافه می کنم که سفسطه بازيهای عده ای را که با سروصدای بيجا می خواهند از يک نقد درست فرار کنند را از اين مقوله کاملآ جدا ميدانم که بين اين دو تفاوت بسيار است و مخاطب هوشيار مطمئنآ سره را از ناسره تشخيص خواهد داد. و يک غزل: ميان حجله لباس عروس خونی و خيس چقدر مانده به اعدام من جناب پليس؟ جنازه ها وسطِِ... من به مرگ محکومم بيا و عاشق من باش مرده شور خسيس اگر چه وقت کمی مانده زير اين سشوار ميان غلظت اين ادکلن٬ تب بابليس که دوست دارم از اول خود خودم باشم که بچه باشم و موهای مشکی ام را گيس... و محو می شوی آرام مثل ... مثل ... سرم! نکوب زندگی ات را به باور من ... هيس! صدای هلهله در من تو مرده ای آقا و روی کاغذ خونی اجازه ترخيص ...  

 

/ 92 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hamid

سلام و از آشناییتان خوش بخت .وعجب خلسه ی عجیبی می دهد به آدمی که شعر هاتان را.مخصوصا بیت آخر ازیکی به آخری.که یک روز ما هم مصزف خواهیم کرد. مرسی در کل .من هم... .البته گاهی... . منتظرم!

mojtaba

سلام عزيز سال نو مبارک من برای اولين مرتبه است که مي ايم اينجا واقعا استفاده کردم به من هم سر بزنيد در ضمن اگر دوست داشتين با هم تبادل لينک داشته باشيم به من خبر بدين .

عباسي

سلام. اشعار تون رو خوندم . از آشنايي با شما خوشوقتم. منتهي بنظرم اومد كه اشعاري كه حداقل در اين وب مي نويسيد همه از يه جنس و يه محتوا هستند . نمي دونم چه دليلي داره شايد هم من اشتباه مي كنم. بهرحال باز هم خوشبختم از آشنايي با شما و خوشحال ميشم اگه به من هم سر بزنيد.سبزباشيد!

نفسيه

سلام خوشحال مي شم به من تاز نفس سر بزنيد

نفسيه

سلام خوشحال مي شم به من تاز نفس سر بزنيد

مهسا

اول به حکم ادب سلام .سال شما مبارک .اشعارت جالب و خوندنی هستن .يه حس عجيبی به من منتقل ميکنه .بازم برات پيغام ميگذارم .موفق باشی.

مهسا

سال نو شما مبارک!!!....

حيدرپور

سلام يکی از غزلاتونو گذاشتم تو وبم ٬ ناراحت که نميشين ؟ خداحافظ