من هنوز زنده ام آقای بارت!
1-نشانی:
- مشهد.نرسیده به سه راه ادبیات. بین ابن سینا 11و 13.کتابفروشی قلم
- تهران.شهر کتاب نیاوران
- اصفهان و شهر کرد،آقای مهدی هوازاده
- تبریز،اقای صالح سجادی
- بندر عباس،آقای عبدالحسین انصاری
- نیشابور،آقای علیرضا بدیع
- تربت حیدریه،خانم زهرا محدثی
از طریق آدرسهای بالا می توانید مجموعه ی «این اسمش زندگیست »را تهیه کنید
شاید در تمام این آدرسها سر ِ جمع 60-50 جلد کتاب باقی مانده باشد.
50 جلد هم نزد خودم می باشد که دوستانی که مایل به دریافت می باشند می تواننداز طریق واریز مبلغ
1200تومان به شماره حساب6104332200025137 به حساب خود پرداز بانک ملت به نام زهرا معتمدی
و ارسال آدرس از طریق کامنت یا اس ام اس یا ایمیل،دریافت نمایند.
در غیر اینصورت منتظر چاپ دوم باشند(به احتمال خیلی زیاد طرح جلد برای چاپ دوم عوض خواهد شد)
نکته مهم!!:عکس طرح جلد متعلق به بنده نمی باشد!!لطفآ دیگر سوال نفرمائید!
2-«... ولی عشق چیزا رو خوب و قشنگ نمی کنه...همه چیزو خراب می کنه...به همه چی گند میزنه
ما به دنیا نیومدیم تا چیزا رو کامل کنیم...دونه ی برف کامله...ستاره ها کاملن...نه ما...نه ما...ما به دنیا
اومدیم تا خودمونو نابود کنیم...و آدمایی رو دوس داشته باشیم که به ما نمی خورند...وبعد بمیریم.
(نیکلاس کیج در فیلم ماه زده)
3- چسبیده ام به تو...با دو دست قیری...
بی تفاوت شدم به زندگی ام
مثل یک «تیر ِ بی هدف» بودن
دارم از انتظار می میرم
همه ی عمر توی صف بودن
غار غار کلاغها بودم
زیر یک ژاکت زمستانی
طعم تلخ «خدا نگهدار»و
بوسه ای سرد روی پیشانی
نه به خود فکر می کنم نه به او
کـارد تا اسـتخوان مـن رفته
ظرف شامی که بی تو لب نزدم
ظرف شامی که بی تو یک هفته...
هستی ام زیر کفشهای کسی
هی لگد می شد و لگد می شد
به خودم هم دروغ می گفتم
حالم از هر چه بود بد می شد
گم شدم مثل تکه ای از برف
لـبه ی پشت بام مـتروکی
آخـرش اتـفاق...افـتـادم
[مرگ یک زن به طرز مشکوکی...]
***
دارم انگار می روم حتی
از خیالات خویش هم کم کم
نگرانـم نکن عزیز دلـم
من خودم را به زور می فهمم
گـیج چرخیـدم و فـرو دادم
دود یک شهر ِ خسته ی خفه را
آخـرش انتخاب می کردم
«خواب راحت به جای فلسفه» را
خواب دیدن چه چیز غمگینیست
خواستن با تمام شوق و عطش
بودن ِ با کسی بدون خودت
بودن ِ با کسی بدون خودش
***
عاشقانه به فووتهای کسی
پشت گوشی جواب می دادم
تا سحر گریه های زیر پتو
به شبم قرص خواب می دادم
جبر می گفت که فرو بروم:
چکمه ای نا امید در گل باش!
برف یکریز و سرد می بارید
مادرم گریه کرد:عاقل باش!
بادبادک فروش غمگینم
هستی ام را به باد دادم...باد...
کاری از عشق بر نمی اید
مرگ ما را نجات خواهد داد
٦:٤۱ ب.ظ زهرا معتمدی
۱۳۸٧/٢/۱۱
به: غزل! خوابی که نمی توانم از او بیدار شوم!
بعد از دو سال دو دلی برای چاپیدن یا نچاپیدن!
بعد از یک سال انتظار برای مجوز گرفتن و چاپ و...
مجمو عه ی شعر این اسمش زندگیست را منهم مثل شما
حتی کمی دیرتر از شما[چون صبح سیزدهم تازه می رسم تهران وزودتر از عصر نمی توانم نمایشگاه باشم]
توی نمایشگاه می بینم.شعرهایی که بعد اینهمه وقت شایدبوی کهنگی بدن!شاید فکر کنید چقدر راحته الان
اینجوری شعر گفتن!اما واقعیت اینه که این جریان و این زبان مثل یه معمای حل شده اس!
حالا گفتنش آسونه اما اونموقعها اینقدرها هم آسون نبود!من مسلمآ شروع کننده ی چیزی نبودم اما
تمام کسایی که ذره ذره در این «شروع شدن» شرکت داشتندکار سختی رو انجام دادند که جوونترها
نباید به اون قانع باشن بلکه باید به دنبال راههایی باشن که کسی تا حالا توش قدم نزده! به دنبال حل یه معمای تازه!
وگرنه همین شعر هم به ابتذالی دچار می شه که شعر کلاسیک دچار شده بود.
من معتقدم برای تازه شدن مجبوریم گاهی با خود تازگی بجنگیم!
...و این قصه سر دراز دارد..................
من تقریبآ تمام روزهای نمایشگاه را هستم اما به دلیل مشغله ی زیاد شخصی وکاری نمی توانم ازحالا تعیین کنم
که صبح یا بعد از ظهر توی نمایشگاه خواهم بودفعلآ برنامه ام را برای عصر سیزدهم و بیستم فیکس کرده ام.
در غیر این موارد دوستان می توانند از طریق تلفن با من هماهنگ کنند
منتظرتان هستم: نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.انتشارات شانی
..و شعر ی که احتمالآ آخرین کاریست که از این مجموعه توی وبلاگ می زنم
به روح او که به من می وزد از این ایوان
به دستهای نحیفش به جاده ی کرمان
به*: عباس عطایی
که مرگش عید ۸۷ را برایمان عزا کرد
جا مانده در اتاق صدایش نشانه اش
پیراهنی که گریه کنم روی شانه اش
پیراهن مچاله ی یک نامه ی سیاه
برگشتن از عزای کسی سمت خانه اش
یک نامه قاصدک که مرا فوت کرده است
با دستخط خط خطی بچه گانه اش
«با عرض...» خط خطی «دل من تنگ...»خط خطی
لکنت میان یک غزل عاشقانه اش
«حیف است طائری چو تو در خاکدان غم»**
گنجشک مرده قبل رسیدن به لانه اش
پانوشتها
* با اجازه ی دوست عزیزی که این شعر پیش از این به او تقدیم شده بود
** حافظ
۱۱:۱٩ ب.ظ زهرا معتمدی
۱۳۸٦/٩/۱۳
نوشتن سرنوشت من ست
دلم می خواست این پست را شنبه 10 آذر می نوشتم که روز تولدم بود
اما نشد!
فرض کنید امروز 10 آذر است که چند شنبه اش فرقی نمی کند...
مثل زنی که با شوق می خواهد تولد اولین فرزندش را خبر دهد...
می خواهم خبر مجوز گرفتن کتابم را بدهم...که احتمالآ تا حالا خیلیهایتان شنیده اید
شادیش را با زهرا معتمدی شریک باشید در
«این اسمش زندگیست»
یا هر اجبار دیگری برای نرفتن به سوی مرگ!
که واقعآ شعر اجبار زندگیم شده تا آرزوی مرگ هر از گاهی به سراغم نیاید
اجباری که دردناکترین لذت زندگی منست و مثل وقتی که به یک لذت جنسی چسبیده اید
با آن یکی شده ام!
و این 10 آذری که گذشت بیشتر از هر وقت دیگری فهمیدم که دلخوشیهایم محدود به همین
لذت دردناک است و به خودم قول دادم تا روزی که بمیرم شعر بگویم!
این شعر تقدیم به کسانی که مثل من تنها دلخوشیشان شعر است!
:
از خوابهای مسخره ام می رسم به او
از اینهمه صدا که درون سرم فرو...
فریاد سعی کن که بفهمی...که بیشتر
جیغ دو تا دهان شدیدآ بلند گو
هی روبروی آینه بنشین و گریه کن
هی روبروی...حرف بزن!از خودت بگو!
از پشت گریه ی تلفن بوق بوق بوق
هی شعر خط خطی وسط جزوه ی حقوق
تصویر خاطرات قدیمی درون من
یک مرد حل شده وسط خیس خون من
از های های گریه ی این خوابها ترم
دود هزار پاکت سیگار در سرم
با بوی ادکلن که اتاق من و تو را...
بوی زنی غریبه که خوابیده بین ما
با هرزگی جای دو لب روی استکان
هی دورو دورتر شده از هم جهانمان
لطفآ به دستهای زنی مرده فکر کن
لطفآ به من،به من که زمین خورده فکر کن!
***
یک بستنی آب شده میز چوبی ات
از خاطرات دورتری رفته خوبی ات
تردیدهای مسخره یا قابل قبول
عکس دو مرد پشت به هم توی کیف پول
تو انتخاب یک هیجان دوباره ای
چسباندن دوباره ی یک عکس پاره ای
تکرار...یک شماره ی از یاد رفته را...
یک مرد پای یک تلفن کل هفته را...
از پشت گریه ی تلفن...
بوق بوق بوق..........................
٩:٠٠ ب.ظ زهرا معتمدی
شيطان ترين فرشته